تبليغاتX
نازیonline
عشق سکوت لحظه هاست

هر وقت بعد از 1200 سال رفتي اون دنيا وقتي خواستي از پل صراط رد بشي اگه بهت گفتن يکي هلالت نکرده بدون اون منم که به اين بهونه مي خوام 1بار ديگه ببينمت

 

من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام.... من بناي ارزو ها را زهم پاشيده ام.... آنچه بايد من بفهمم اين زمان فهميده ام.... در دل خود من به عشق پوچ تو خنديده ام....

 

 

لحظه ها را درياب چشم فردا كور است نه چراغي ست در آن پايان هر چه از دور نمايان است شايد آن نقطه ي نوراني چشم گرگان بيابان است

هيچ زمان دل به کسي نبند ...... چون اين دنيا اين قدر کوچک است که دو تا دل کنار هم جا نميشه ..... ولي اگر دل بستي ... هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه ... که ديگه پيداش نميکني

 




لينك ثابت نوشته شده در 87/03/25ساعت 4 PM
توسط ..:: نازی جون ::..

با یک شکلات شروع شد
من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یک شکلات گذاشت تو دستم

من بچه بودم اونم بچه بود
سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد
دید که منو میشناسه
خندیدم
گفت دوستیم؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟
گفتم دوستی که تا نداره
گفت تا مرگ
خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم:نه نه نه نه تا نداره
گفت:قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ
باز هم با هم دوستیم؟
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم
خندیدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یک تا بزار
اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا
اما من اصلا براش تا نمیزارم
نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد
می دونستم اون می خواست حتما دوستیمون یک تا داشته باشه
دوستی بدون تا رو نمیفهمید !!

گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بزاریم
گفتم باشه تو بزار
گفت شکلات باشه؟
گفتم باشه
هر بار یک شکلات میزاشت تو دستم منم یک شکلات میزاشتم تو دستش
باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست
من تندی شکلاتامو باز میکردم میزاشتم تو دهنم تندو تند می مکیدم
میگفت شکمو
تو دوست شکموی منی وشکلاتشو میزاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ
میگفتم بخورش
میگفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه
صندوقچش پر از شکلات شده بود
هیچکدومشو نمی خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بوخورن یا کرمها اون وقت چی کار میکنی؟
میگفت مواظبشون هستم
میگفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتمو میزاشتم تو دهنمو می گفتم نه نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره !!

یک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال
بیست سالش شده
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداهافظی کنه
می خواد بره اون دور دورا
میگه میرم اما زود برمیگردم
من که میدونم اون بر نمیگرده
یادش رفت به من شکلات بده
من که یادم نرفته شکلاتشو دادم
تندی بازش کرد گذاشت تو دهنش
یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بیا این هم اخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت
یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دوتا رو خورد
خندیدم
میدونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره
مثل همیشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هیچ کدوم رو نخورده
حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟؟

اگه یکی رو دیدی که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چی بودی اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون بدونه تو می میره

 




لينك ثابت نوشته شده در 87/03/25ساعت 4 PM
توسط ..:: نازی جون ::..

باشگاه پرسپوليس در خصوص برگزاري جشن قهرماني باشگاه اطلاعيه اي صادر کرد.
به گزارش «جهان» و به نقل از ايسنا متن اين اطلاعيه به اين شرح است: "بي‎شک قهرماني باشگاه بزرگ پرسپوليس متعلق به هواداران فهيم اين باشگاه است که با حضور پر شور خود در ورزشگاه و حمايت به ياد ماندني از تيم محبوبشان نقش پررنگي در قهرماني تيم فوتبال پرسپوليس داشتند.

بي‎شک حضور هواداران در جشن قهرماني بر شکوه و عظمت آن مي‎افزايد و بر اين اساس باشگاه پرسپوليس قصد دارد با پشت سر گذاشتن ايام سوگواري بانوي بي‎نشان، حضرت فاطمه «س» و فرزند برومند ايشان، حضرت امام خميني «ره» اين امر را محقق کند.

بر اساس برنامه‎ريزي‎هاي صورت گرفته، جشن بزرگ قهرماني باشگاه پرسپوليس اواخر خرداد ماه برگزار ‎شده و اطلاع رساني در اين خصوص از طريق سايت رسمي باشگاه انجام خواهد شد".



لينك ثابت نوشته شده در 87/03/02ساعت 10 PM
توسط ..:: نازی جون ::..

جوووووووووووووووووووونم

فدددددددددددددددددددددددددددات

بیا کنار محسن جون اون بی ادبه

افشین امپراطور شییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییره

فدات بشم تمام این پیروزی برای توست

محسن دوست دارم

جنتلمن من

قربونه نماز خوندنت منو هم دعا کن

زوج موفق

قربون جفتشون بره نازی

و در آخر اینو بگم که

نازی خییییییییییییییییلی دوستون داره




لينك ثابت نوشته شده در 87/02/29ساعت 5 PM
توسط ..:: نازی جون ::..

ما به حقمون رسیدیم.

من فدایی تک تک جیگرای خودم بشم

امیدوارم هر جا باشین صدای منو بشنوید که می گم

دوستون دارم

عاشقتونم

میمیرم براتون

فداشون بشم خییییییییییییییییییلی دوستون دارم

خییییییییییییییلی دوست دارم محسن جووووووووووووونم

جاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانم

قربونتون بشه نازی کاش صدامو میشنیدین

اینا همه یعنی ععععععششششششششقققققققققق

آقاییییییییییییییییییییییییییییییییی به مولا

آقای گل هم آقا هم گل

قربونه قدماتون

خییییییییییییییییلی دوستون دارم

 




لينك ثابت نوشته شده در 87/02/29ساعت 5 PM
توسط ..:: نازی جون ::..

يهو دلم خواست چند تا از عشقم بزارم

جواد جون و باباش

 جواد جونم با فاطمه نسا ء

نازي قربووووووووووونه اون شكلت بشه كه مثه ماه ميمونه

هر كاري كني بازم نازي عااااااااااااااشقته گلم

به به، به به

الهي نازي بميره كه اشكاتو نبينه

و در آخر بگم كه خييييييييييييييلي دوست دارم جواد جونم

 

 




لينك ثابت نوشته شده در 87/01/31ساعت 7 PM
توسط ..:: نازی جون ::..

              

با تو آشنا شدم؛درخت مهربانيت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش را نديدم

معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم نتوانستم تمامش کنم

و درياي عشقت آنقدر وسيع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببينم

و سرانجام در آن غرق شدم.

خدا را دوست دارم
چون لطافت قلب را بنا نمود

زندگی را باید دوست داشت
به شرط رسیدن به عشق

عاشقی را دوست دارم
به شرط رسیدن به عشق

آسمان و زمین را باید نگریست
تا بیاموزیم از آن معرفت عشق

دریا و خورشید را باید دوست داشت
به شرط پیوستن به اوج دریا

پروانه را باید دوست داشت
چون بدون چرخیدن به عشقش زنده نخواهد ماند

صدف را دوست دارم
چون در دل خود مروارید عشق می گذارد

دوست را باید بپرستیم
چون بدون دوست لطفی در جهان نیست

و تو را دوست دارم
چون بدن تو زندگی ام بود سرد و خاموش

و همیشه باید عاشقان را درک کنیم
چون جز عشق چیزی در قلب آنها حک نشده

ما  دو تا پرنده بوديم خونمون رو سقف ابرا
توي آسمون شادي بي خيال از فکر فردا
اما يک روز نميدونم که ته افق چي ديدي
که گذشتي از من آسون تک و تنها پر کشيدي
توي اين راه نرفته حالا من موندمو غم
تنم زخمي راهه يه دنيا درد و ماتم
رفيق آسموني به کجا پر کشيدي
غم تنهايي رو تو چشمام نديدي
با صداي غم گرفته توي تنهاييم مي خونم
اگه رفتي از کنارم من به ياد تو می مونم
ميدوني از تو جدايي براي من خيلي سخته
شب و روزم ديگه بي تو ساکت و تيره و سرده
تنم زخمي درده پرو بالم شکسته
غم تلخ جدايي روي قلبم نشسته
رفيق نيمه راهم به کجا پر کشيدي
غم تنهايي رو تو چشمام نديدی


 

 




لينك ثابت نوشته شده در 87/01/29ساعت 4 PM
توسط ..:: نازی جون ::..

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها
فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات
 رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي
قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه
هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم
دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...
هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و
يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي
مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به
تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت
ديگه تنها نيستم حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل
 بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه..
پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...
 
 
 

نمی بخشمت....هرگز نمی بخشمت...

بخاطر خنده هایی که از صورتم گرفتی....

بخاطر تمام غمهایی که به صورتم نشاندی....

هرگز نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی....

به خاطر احساسی که از من پرپر کردی.....

هرگز نمی بخشمت ...به خاطر زخمی که بر وجودم نشاندی....

به خاطر حسرتی که بر وجودم گذاشتی و رفتی...هرگز نمی

بخشمت...هرگز....

به خاطر غروری که از من شکستی...

نمیبخشمت به خاطر اعتمادی که از من گرفتی....هرگز نمی

بخشمت...هرگز...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در 86/12/24ساعت 3 PM
توسط ..:: نازی جون ::..

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد. خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرورا به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت. اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنهابا بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود .شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آنهم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده .

دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون".
دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه اي ازحرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خودرا عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست "
- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم
". دخترک با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .
- ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه .اصلا کجاش شبيه کريس دبرگ .
- اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دبرگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رومي شناسيد ها .
دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، کمي "
- پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته .
دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدرعاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد .
اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم، توي خونه با بابام دعوام شد .
- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.
- نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل،اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم .
با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد:
" اِه، بروکسل چي کار داري؟ "
- دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، ميخواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟
دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر.
- فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.
پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟
- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟
- چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما.
دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .
- من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش روببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .
- همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.
دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت:
- اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.
دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ،طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد.
-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلااينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .
سهيل ، بي درنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .
-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .
- دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟
- نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه .
دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد ودر حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:
-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار، باهات کار دارم .
سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو رامتوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش
کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت :
- بفرماييد.
ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.
- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه .
پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد.
- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم .
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خودرا کتمان کرد و فقط به گفتن"گوشي خوبي داري ها" قناعت کرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .
- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن
- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .
دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) ازخودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدارا نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ،سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب
کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوسنشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سرکرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که
روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:
- بله؟
صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .
- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .
- جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرسمي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟
- کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .
- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟
- ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ،آدرس رو بده ديگه ...
- نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده. گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،...




لينك ثابت نوشته شده در 86/12/24ساعت 3 PM
توسط ..:: نازی جون ::..

جمعه بود ، من بودم ، تــو بودی!

 نـگاهی ، سـلامی ، لـبخندی

هـم راه شدیم!

...

هر هفته که چشمامو به طلوع جمعه  باز می کردم ،

با کلی ذوق و شوق یه دونه به عدد هفته قبل اضافه می کردم و می شمردم ...

1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 ...

جمعه شاد بود ، من شاد بودم ، تــو شاد بودی!

هفته ها می گذشتند و عددها بزرگ تر می شدند و خـاطرات می موندند ...

و من می شمردم ، 58 جمعه

...

امّا ، نمی دونم چی شد!!!

جمعه غمگین شد ، من غمگین شدم ، تــو غمگین شدی!
دیگه جمعه ها شمردنی نبودند

...

و حالا ، آخرین جمعه  سـال

تموم جمعه های نشمرده رو فــریاد می زنه ...

می شنوی؟!؟

جمعه هــست ، من کجـام ، تــو کجـایِی  !

 . ؟ . ؟ .

 

یه اتاق باشه گرم گرم......  روشن روشن........تو باشی و من باشم...........کف اتاق سنگ باشه .........سنگ سفید....تو منو بغلم کنی که نترسم..........که سردم نشه......که نلرزم.......اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار.......پاهاتم دراز کردی.....منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم....با پاهات محکم منو گرفتی.....دو تا دستتم دورم حلقه کردی......بهت می گم چشماتو می بندی؟می گی آره....بعد چشاتو می بندی...بهت می گم:قصه می گی برام؟....تو گوشم؟...می گی آره...بعد شروع می کنی آروم آروم...تو گوشم قصه گفتن...یه عالمه قصه ی طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نشن.....می دونی؟.می خوام رگ بزنم...رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع...یه ضربه ی سریع.بلدی که؟ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستی....نمی دونی!من تیغ رو از جیبم در میارم نمی بینی که سریع  می برم...خون فواره می زنه...رو سنگای سفید.......نمی بینی که دستم می سوزه.......لبم رو گاز می گیرم که نگم آخ...که چشماتو باز نکنی و نبینی منو...تو داری قصه می گی ...دستمو می زارم رو زانوم....خون میاد از دستم میریزه رو زانوم....و از زانوم می ریزه رو سنگا....قشنگه مسیر حرکتش.حیف که تو چشماتو بستی و نمی تونی ببینی...تو بغلم کردی می بینی که سرد شدم...محکم تر بغلم می کنی که گرم بشم می بینی نا منظم نفس می کشم...می گی آخی دوباره نفسش گرفت...می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سردتر می شم...می بینی دیگه نفس نمی کشم......چشماتو باز می کنی...می بینی که من مردم..می دونی؟من ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن.....از خون دیدن.....از تنهایی مردن.....وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..مردن خوب بود.....آروم آروم.....گریه نکن دیگه.......من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم و بگم خوشگل شدیا...بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی ....گریه نکن دیگه .....خوب؟می شکنه دلم.....دل روح نازکه....نشکونش  خوب؟

 




لينك ثابت نوشته شده در 86/12/24ساعت 2 PM
توسط ..:: نازی جون ::..